پیرمرد
از بین مردمی که تو داروخونه بودن یه پیر مرد نظرم رو جلب کرد ،نسخه اون آماده شده بود و باید می رفت صندوق تا پول پرداخت کنه اما انگار با این موضوع مشکلی داشت . تو حال و هوای خودم بودم وهمینطور سرسری بهش نگاه می کردم ،نمی دونم یه حال خاصی داشتم انگار باید این صحنه رو می دیدم و باید کاری می کردم اما مونده بودم چه کاری...
پیرمرد بدون گرفتن داروها از داروخونه بیرون رفت ،منم دارو هام روکه آماده شده بودن، گرفتم و بیرون رفتم .همینطور که به سمت خونه می رفتم پیر مرد رو دیدم که هنوز کمی دورتر از داروخونه نسخه به دست مونده بود و من مثل مسخ شده ها فقط نگاهش کردم و گذشتم ...
الان سال ها از این ماجرا می گذره وهنوز از اینکه به طرفش نرفتم تا کمکش کنم و یا لااقل بپرسم کمک منو می پذیره یا نه ،ناراحتم و این عذاب وجدان هنوز با منه که من اون روز اونجا بودم تا به یه نفر کمک کنم ولی نکردم ...
بعد از اون به هر کی کمک کردم اون پیرمرد جلو چشمم بوده ...
چرا گاهی ما آدما دیر به موضوع عکس العمل نشون میدیم ...