زمان
هر سال یک هفته قبل از پاییز خونه تهران رو جمع میکردم و رسما" تعطیلات تابستان برا خانواده ام به پایان می رسید و دیگه اول مهر خونه اهواز مرتب و مهیا بود و هر دو پسرم می رفتن مدرسه و خودم هم به کلاس های مورد علاقه ام می رفتم ...امسال به دلیلی تا دو مهر تهرانیم تازه بعد کارهام اون ور شروع می شن خلاصه تا هفته اول مهر زندگی روال عادی خودش رو پیدا نمی کنه ...
خدا خدا می کنم حد اقل نتیجه خوبی از این تابستان نسیبم بشه و بی دلیل این یه هفته رو از دست نداده باشم...ا"
تو نه چنانی که منم، من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم، من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام، تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم، من کم از آنم که تویی
مردم کشورم رو یاری کن ای بهترین یاور ...
مطمئنم همه مردم ایران عزادار عزیزان زلزله زده هستن هر چند اعلام عزای عمومی نشده ...
مطمئنم همه مردم ایران خودشون امدادگران قابلی هستن و احتیاج به خبر رسانی ودر خواست کمک نیستن ...
مدتی پیش چنین تجربه سختی داشتم .نگرانی و ناراحتی خودمو از اون اوضاع نمی تونم توصیف کنم .ولی با این اعتقاد که تو هر شری یه خیری وجود داره خودمو نگه داشتم ...
این تجربه تلخ با خودش یه سفر اجباری به دبی رو همراه داشت ،با اینکه تمایل زیادی به بر هم زدن این مسافرت داشتم به هیچ وجه قابل تغییر نبود...
رفتن به دبی با اون اعصاب خرد من ،تو اون گرما و تو ماه رمضان شده بود برام یه کابوس ،تو این اوضاع هشت نفر دیگه هم خواستن با ما بیان دبی خوش بگذرونن...خدایا اینا رو کجای دلم بذارم...
ما دو روز زودتر رفتیم بعد بقیه اومدن ولی اومدنشون باعث شد منم از اون حال وهوا در بیام و خودمو به بی خیالی بزنم به خصوص که چهار نفرشون اولین بار بود که دبی رو میدیدن و تعجب و خوش حالی اون ها رو منم تاثیر گذاشت ...و سفر خوبی شد .
وقتی به ایران برگشتم سعی کردم به نیمه ی پر لیوان فکر کنم و دوباره برا رسیدن به هدفی که در نظر داشتم سعی کنم تا خدا چی بخواد ...
مثلا از دیشب همش به فکر برادرم بودم که کانادا زندگی می کنه و در مورد مشکلاتش فکر می کردم امروز مامان تلفن زده میگه دیروز داداشت تماس گرفت و درمورد کارش حرف زدیم...
یا چند وقت پیش داشتم آماده می شدم برم بیرون یه دفعه با خودم گفتم نمی دونم خاله ام زمینی رو که تصمیم داشت بفروشه فروخت یا نه ... حالا این مساله ای نبودکه برام مهم باشه فقط همینطوری به ذهنم رسید و موضوع مربوط به خیلی وقت پیش بود و اصلا فراموشش کرده بودم عصر همون روز دخترش تماس گرفته خونه ما و میگه: آره مامان اومد زمینش رو فروخت و رفت تهران . بدون اینکه من سوالی در اون مورد بپرسم!!!
یا اگه به فکر دوستی باشم همون روز با من تماس می گیره ...
این مربوط به آدم هایی نمی شه که بهشون علاقه دارم یا برام مهم هستند در مورد مسائل مختلف یا افراد مختلف که بهشون هیچ وابستگی قلبی ندارم هم اتفاق افتاده ...
مثلا دو روز بود همش فکر می کردم مدتیه فیلمی از جولیا رابرتز(هنر پیشه) ندیدم حالا نمیدونم چرا از همه هنر پیشه ها اونو می خواستم ببینم... دیشب که داشتم یکی از شبکه ها رو نگاه می کردم ،فیلمی گذاشته بود که جولیا درش بازی می کرد!!!
یا اینکه چند روز پیش داشتم آماده میشدم برم کلاس زبان همش این احساس رو داشتم که امروز چند شاگرد جدید به کلاسمون اضافه میشن ...وقتی وارد کلاس شدم از دیدن سه نفر تازه وارد تو کلاس اونم وسط ترم تعجب کردم ...
امیدوارم اتفاقات خوبی برا همه کسانی که به ذهنم میان یا درموردشون فکر می نم بیافته و همه شاد و سالم باشن ...
از بین مردمی که تو داروخونه بودن یه پیر مرد نظرم رو جلب کرد ،نسخه اون آماده شده بود و باید می رفت صندوق تا پول پرداخت کنه اما انگار با این موضوع مشکلی داشت . تو حال و هوای خودم بودم وهمینطور سرسری بهش نگاه می کردم ،نمی دونم یه حال خاصی داشتم انگار باید این صحنه رو می دیدم و باید کاری می کردم اما مونده بودم چه کاری...
پیرمرد بدون گرفتن داروها از داروخونه بیرون رفت ،منم دارو هام روکه آماده شده بودن، گرفتم و بیرون رفتم .همینطور که به سمت خونه می رفتم پیر مرد رو دیدم که هنوز کمی دورتر از داروخونه نسخه به دست مونده بود و من مثل مسخ شده ها فقط نگاهش کردم و گذشتم ...
الان سال ها از این ماجرا می گذره وهنوز از اینکه به طرفش نرفتم تا کمکش کنم و یا لااقل بپرسم کمک منو می پذیره یا نه ،ناراحتم و این عذاب وجدان هنوز با منه که من اون روز اونجا بودم تا به یه نفر کمک کنم ولی نکردم ...
بعد از اون به هر کی کمک کردم اون پیرمرد جلو چشمم بوده ...
چرا گاهی ما آدما دیر به موضوع عکس العمل نشون میدیم ...